جواب میدهم : اولدوز ...
و ناخوداگاه یاد 10, 12 سالگیم می افتم . آن رنگ قرمز تند روی جلد و عکس صمد بهرنگی که لبخند می زدو یاد اولدوز و عروسکش , یاد ماهی سیاه کوچولو ...
و یاد روزی که کتابم ناپدید شد ...
مامان! یادت هست چقدر دنبالش گشتم ؟ چقدر شلوغش کردم , یادت هست بغض که کردم گفتی برایت کتاب دیگری میخرم , یادت هست آن "کتابهای دیگر " برای من آن کتاب قرمز رنگ تلخ صمد بهرنگی نمیشد...
چرا از من ربودیش؟ کوچک بودم و زود بود برایم درک دنیای ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و نامادریش و عروسک پاره اش؟یا سانسور نشده بود به حد کافی برای سن من ؟
مامان! من هنوز هم گاه توی کتابخانه ات سرک میکشم تا کتابم را پیدا کنم ...
راستی , هنوز هم میگویی نمیدانی چه بر سر آن کتاب آمد؟
...
جواب میدهم اولدوز و میپرسم : داری صمد بهرنگی میخوانی ؟
تعجب میکنی : آره . از کجا فهمیدی؟
میگویم: ناخوداگاه یادش افتادم . بچگیام میخوندم . جلدش قرمز بود ...
تنها دلم خالی شد و پشتم نیز ...
همین ...
و تمامی چیزهای ناچیز و آبی دنیایی که غرق در پیچک و خیال و خدا بود ...
من , من را باز پس میخواهم ...
امروز جمعه ... لحظه های سختی را میگذرانم...
فکرش را هم نمیکردم بیاید روزی که تنهایی دوست داشتنیم سخت شود, آن هم آنقدر سخت که بلاگی در دنیایی که نمیشناسمش جای پای ناگفته هایم... و فکرش را هم نمیکردم که از نوشتن از کودکان کار و غیره به اینجا برسم ...
امروز جمعه...قلبم تیر میکشد ,دست راستم شدیدا درد میکند و سرم هم که هی گیج...
امروز جمعه...
حرفهایی هست که گلویم را میسوزاند ...
ماهی قرمز دارد جان میدهد ...
امروز جمعه...بی آغوش گرمی و دست یاری دهنده ای ...
ماهی قرمز دارد جان میدهد ...یادم میماند خاکش کنم و روی قبرش شمعدانی پرپر کنم ...
یادم میماند ...
امروز جمعه ...
امروز آیا واقعا جمعه است ؟ یا دیروز ؟ یا فردا ...
نمیدانم... ماهی قرمز دارد جان میدهد و من هم ...
همین ...
سخت نگیر ... همیشه که آدم را با آب توی ظرف سفالی راهی نمیکنند ... گاه بادبادک هاش را شلیک میکنند ...
و تو بالا میاوری ...
تبریز ... میانه ... زنجان... قزوین ...کرج ...
180 تا سرعت ...
جاده دور سرت میچرخد ...گیج میروی ... جاده گیج میرود ...شیشه را میکشی پایین ...باد سیلی میزند توی صورتت ...پایت را فشار میدهی روی پدال گاز ... 180 تا همین 180 تاست ... پرواز میکنی ...کاذب ...ولی پرواز میکنی ... اشک میریزی ...
باد سیلی میزند ...
آه ...
باران دارد میخورد به شیشه ... هی نم نم ... میبارد , میبارم ...
این ضمیر اول شخص که مجهول مانده ... میبارد...
نه... عمر آدم را پیر نمیکند . آدم یک شبه پیر میشود ... در یک لحظه , یک آن , در چشم به هم زدنی ...
اشتباه نکن ... اشتباه نکنید ...
همه چیز فرو میپاشد ... خلا خالی ...
همین ...
تو ساکت .... تو داد ... تو بغض ... تو کوچه گردی ... تو لوس بازی های وسط خیابان ...
خون و سرفه بالا می آوری وقتی همه چیز در درونت فرو میپاشد ،عریان بر جا میمانی ، با احساساتی که نمیشناسیشان ...
دستت را فرو میبری توی تل خاک کنار خیابان... میخندی، گریه میکنی ،دست خاکیت را به نرده ها میکشی، به ماه نگاه میکنی...
گیج میروی ... قلبت تیر میکشد ،برای لحظه ای می ایستد...فکر میکنی برای همیشه است مکثش ... نمی ایستد ولی ...میدود ... میدوی... میدوی ... کوچک میشوی ...بی شکل میشوی ...
بی شکل ... بی حاشیه ... بی حرف ... بی من ...
به باد میروی ... با باد به باد میروی ...
.....
...
..
.
و تو می هراسی از بسته بسته قرص های رنگی
از سرفه های بی سر و ته
از این شکل بی شکل
من اما ...
من اما از خستگی عجیب این شانه ها در عجبم
و فکر میکنم
-فقط فکر میکنم-
که از بند رخت هم میشود طناب دار ساخت...
همین...
...
- هی هیس...هی خیال...هی خانوم...کمی ایست...
- برای تو و پنجره و خیال هایت هم فکری خواهم کرد...
- یونیسف ...
- بادبادک ...
لی لی میخواهم ...نه روی بغض و تناقض و سیمهای تلفن. لی لی روی آسفالت حیاط دبستان با قیافه سرتا پا گچ و با معصومیت کودکی, بیخیال, رها...
- "بی ربط گفتن هایی که از ربط هایی عجیب میگویند..."
- پویه میگوید برویم اصفهان...هوم پویه...قطار...دور...چمدان...دور...برویم پویه...بار وبند ببندیم و برویم...شعر بخوانیم , پنجره ی قطار داشته باشیم. دور...ایستگاه ها را بگذریم و دلتنگی ها را و این شهر بی در و پیکر را... و تقسیم کنیم خستگی غریب این شانه ها را با باد و شهری که دوستش میدارم...و تمامی این بغض و کابوس ها را...که کسی نیست انگار...
برویم پویه بانو...برویم...
همه چیز در حد استفاده ی خودخواهانه ی آدم ها پایین می آید , حتی معصومیت این کودکان فقر...تا فلان آدم بیاید و باد به غبغب بیندازد و داد سخن دهد که موسسه ی ما پیشتر از همه روی حقوق کودک فعالیت داشته...
و تو میدانی ... خوب میدانی که اینطور نیست... که همه چیز وسیله شده است برای بازی های دسته جمعی...
و تو روی خستگی هایت لی لی میروی , به تناقض میرسی, دچار میشوی, عاشق میشوی, دق میکند حوصله ات ...
...
پ.ن : میگویم آ ... و مشتی تیله توی دستم بازی میدهم... با صدای تلق تولوقشان دلم میزند...و فکر میکنم که اگر... هیس...