تبليغاتX
خط خطی های دوره گرد یک سایه ی بی کله

 

کنار بروید،

این زن از بی جایی می آید

سایه روشنی ست بیگانه

از نیزارهای مه آلود...

کنار بروید...

...........................................

 

اینجا هوا،هوای زمستان است و این زن از بی جایی می آید با حوصله ای که دق کرده لابه لای هیچ های روزگار ...مسموم از نگاهها و اماها و آیاها...

اینجا ساختمان نیمه کاره ی دل من است که گیج میرود و گم کرده است دل دلک هایش را جایی که شبیه هیچ جا نیست...

اینجا من.ما.تو.او...

اینجا من...من و این همه سوال و تناقض و چیزی که مثل یک گوله ی برفی توی گلویم گیر کرده...

اینجا تو. شما .آنها.ایشان ... و من که از هرچیز و هرکس که شکل رابطه دارد می هراسم...می هراسم...می هراسم...

هیس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت   توسط میم 

 

 

ديگر حرفي براي گفتن باقي نمانده
تنها چيزي که برايمان باقي مانده بمب ها هستند
که بيرون از سرهاي ما منفجر مي شوند...
تنها چيزي که براي ما باقي مانده بمب ها هستند
که خون ما را تا آخرين قطره مي مکند...
تنها چيزي که براي ما باقي مانده بمب ها هستند
که جمجمه مردگان را صيقل مي دهند...

 

هارولد پینتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت   توسط میم 

 

و دل دلک هایی که هاشور میخورند مدام

در هوار هوار چراغ قرمز

و کرور کرور تابلوی ایست...

که آسمان آبی ندارد اینجا

اما ترافیک مدل بالا دارد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا حتی باران اش هم پایین شهر و بالا شهر دارد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت   توسط میم  | 

گیج می رود دلم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت   توسط میم