*خ طالقانی . بعد از چهارراه ایران شهر . خ موسوی شمالی . خانه ی هنرمندان
دکتر پاینده از این ترم مهمان سر کلاس نمیپذیرند ! عجب ... هه...
کلاس های نقد ادبی حوزه هنری پر شده ...
نمایشنامه نویسی در ایران وجود و ماهیت خارجی ندارد ...
کسی به ما پول بدهد دوربین بخریم ...ما "کسی" نداریم پس همان به که بمانیم در حسرت ....
آموخته ها اینجا در حد تشخیص خیابان بالا شهر از پایین شهر...
"مردمی که جلد کهنه شناسنامه شان درد میکند..."
به گه کشیده شده است آرما ن های اجتماعی این روزها ...
"من " هایمان را داد بزنیم ؟ هه ...
"من " هایمان را کمی ترکیب کنیم با درد های ...
مرتیکه پا شده رفته بهزیستی معلولین نخاعی گفته یکی رو معرفی کنین که پولدار باشه من لطف کنم باهاش ازدواج کنم ... آدم ها تا این حد میتونن مریض باشن ...
بالا آوردن ... تهوع.... گه گیجه...
هیس ...
سر كلاس . مثل هميشه رديف آخر . كتاب جلويم . "ساروت" مزمزه ميكنم توي گيج و ويج حرفهاي شلوغ يك مثلا استاد.
" و چمبر زده در هر گوشه اي هريك با آرزوي ارضا نشده و عذاب آور باز هم بيشتر داشتن. فقط همين ..."
خيس ام از اين جمله ي كتاب كه يكهو قاطي ميشود افكارم با سمفوني عجيب و غريب صحبت دور و بري ها ... فوتبال ؟من ؟ علايق من؟ رشته ي من ؟شغل من ؟مدرک من ؟...من... من ...همه اش من ...گيج ميخورم توي تركيب بندي ناجور افكار...خاموش. سرد. سنگين ...
مينويسم هم آواي صداي كشيده شدن مداد طراحي الناز.
"بگذاريم در بي خيالي مضحكي از نتايج فوتبال ديشب به وجد بيايند و خلاصه شوند در دنيايي كه چند متلك است و يك مشت هم خوابگي و ژست هاي روشنفكرانه...ما را به اينان چه كار؟"
مينويسد:" اشتباهي هستيم اينجا "
و من سكوت ميكنم تا هميشه ي غريب بودن هايم . تا اشتباهي بودن ها . تا اين تلخ دست و پا زدن ها توي من من هاي ابلهانه ... تا...
بگذريم ...هيس...
اين اواخر يخچال ها هم خر و پف ميكنند. من اين را در چند قدمي بغض و كابوس و سيگار فهميدم ...
و هي هوار كه مردم توي اين پست مدرن از جنس خون و آهن تان و هي روياي خيس جايي مثل چمخاله كه رژه ميرود توي اتاق پشتي دلم...و هی نامجو که "همه چیز به ما می خندد و با ما می گندد..."و هی هیچ های روزگار...
من اما جا مانده ام جايي پشت چراغ هاي هميشه قرمز و فكر ميكنم و فقط فکر میکنم و هي دلم ميسوزد كه جا مانده ايم پشت اين همه چراغ قرمز و تابلوي ايست...
و آنقدر فكر ميكنم كه پاشيده ميشود ذهنم روي ديوار.و ديگر سرهم بندي نميشود كرد تركيب بندي ناجور اين ذهن را كه خسته است خوابش مي آيد و درد ميكند از تضاد و تناقض و سوال...و گربه اي كه جفت گيري ميكند روي ذهن پاشيده شده بر ديوار...
و هي جيغ و ويغ عقلانيت كه لاي لاستيك يخچال گير كرده...
چمخاله گم شده است توي باد و مه...
بغض ميشود كسي اینجا پشت چراغ قرمز...
چمخاله گم شده است...