تبليغاتX
خط خطی های دوره گرد یک سایه ی بی کله

پشت این همه چیز یه هیچی بزرگه که دائم بهت دهن کجی می کنه.

به یه جایی رسیدی که نه چپ میری  نه راست و نه حتی بیراهه... فقط دور خودت می چرخی.

 بیهوده...بی معنی...

 هی دویدن... هی فرو رفتن...مثل چهار پایه ای که لقه برا افتادن. مثه پاهای آویزون تو دل دلک کردنای طناب. مثه بچه های ترسویی که زیر لحاف قایم می شن ...

می چرخی... گیج می خوری...داد می زنی...بغض می کنی...

که پناه می بری به یه مشت کتاب . به پک های سیگار ...که ارومت کنه؟ مسخره اس خودت هم می دونی دیگه هیچی ..

سوت میزنم بغض قورت می دم...

سوت می زنم درد قورت می دم...

سوت می زنم حرف قورت می دم...

ورم می کنه دلم...این دل ناماندگار بی صاحاب

ما رودخونه نداریم. ما "اوز "نداریم. من ویرجینیا نیستم که هم آغوش رودخونه نبودن نفس بکشم .

مچاله میشم. توخالی... گنگ..

به باد میرم

به باد میرم...

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت   توسط میم  | 

اینجا صدای عشوه ایست مدرن کز کرده توی تاکسی

زوکوند احمق...!

که زندگی کنی در جوی ها

توی پایکوبی موش ها و جنین های سه ماهه

با طعم خون و انسلین.

اینجا آواز و ترانه می فروشند و همخوابگی...

و این همه چراغ قرمز...

که بیدار شوی توی گرمای چهارراه

توی چشمهایی که...

که ...شاید باکرگی ات شبی به بلوغ برسد.

و دلت که هی تاپ توپ...تاپ توپ

و دلت شوت شده مثل قوطی حلبی یتیم...

اینجا تلفن زنگ می خورد

تو زنگ می خوری

دنیا در تو زنگ می خورد

له می شود دل دلک هایت اینجا

و مرد هایی که انگار هیچ جایی...

تمام زنانگی ات درد می کند

تمام انسانیت ات...

بالا می آورم آدمهای نصفه نیمه را...

در را ببند.

بالا نیاور روی این کتاب ها

توی این سرگیجه ها

اینجا مینی پیتزا است و کافه و سکس

بالا نیاور توی این مدرنیته...

اینجا دنیا در تو زنگ می خورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت   توسط میم  | 

-و بعد از یک شب کابوس با کمی طعم سرم و خون, دیدن یک خودکشی در چند قدمی ات...فرومی پاشی... بی صدا ,خالی, درمانده  در همهمه ی عمودی های مزخرف دو پا و حرف های ناشیانه شان....

و من که پا به پای تمامی ایستگاه ها می گریم...

بودن بیهوده...بودن الکی که یعنی زندگی؟ که همه ی ما عروسک های کوکی...

 

نه...بیهوده گره می زنم خودم را به این کلمات که خالی شوم مثلا...نه...نمی شود...

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 

-سایه روشن احمقانه ای از بودن...

بودن بالا می اورم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت   توسط میم  | 

و من که از فرط بی جایی اینجایی شدم .در سایه روشنی گنگ از کلمات...

...........................................................

 

دیگر نه نشانی از شعر مانده است

 و نه یادگاری از ترانه...

از دل من تا دیوارهای این شهر

بیگانگی غریبی ست...

یک جرعه چای تلخ و کمی آسمان بارانی

عجیب خط خطی میکند مدرنیته ی گند گرفته مان را...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت   توسط میم  |