تبليغاتX
خط خطی های دوره گرد یک سایه ی بی کله

" این سو کشان سوی خوشان ، وان سو کشان با ناخوشان

                                                                       یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها ... "

مولانا

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط میم 


عزیز، دلم برایت تنگ شده ...و دلت برایم...

همین روزهاست که آوار شوم آنجا،با شب دیر آمدن ها و موهای کوتاه تیغ تیغی ام که هیچ دوستشان نداری…

همین روزهاست که بیایم ور دل خودت نق بزنم ...

همین روزهاست آغاز دوباره ی هارمونی تکراری تو و نوه ات؛ اما غصه نباید بخوری از غذا نخوردن هایم،اتاق شلوغ و درهم برهمم و آوای غمگین سه تار ...

همین روزهاست هم نوایی غریب من و شبانه هایم، بالا پایین رفتن پله هایم،سراسیمگی میم گونه ام،ناپدید شدن هایم؛ و تو که  در پس تماشای کلنجار رفتن های عجولانه ام با همه چیز و هیچ چیز می خندی ،دستت را می زنی به کمرم و  می گویی :" دختر شلوغ خودمه..."

دلم برای نان خریدن هایت،غرولندهایت ، حرفهایت و برای زمزمه ی ترانه های قدیمیت  تنگ شده ...

می آیم...دوباره می آیم ... این بار اما هم خانه ات آنی نیست که این دو سال بود، این بار مینایت فرق می کند کمی ؛ این بار تنهاتر است و سر به زیرتر و سخت تر ...

عزیز خستگی هایم را می آورم پناه شوم در خانه ات ...

عزیز... آغوشت کو ، گم شوم ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت   توسط میم 

 

قرار است به جای علوم انسانی،علوم حیوانی شیوه و رسوم مشتی چفیه دار را بخوانیم.

لابد  ادبیاتی ها را شوت می کنند به ادبیات عربی و لبنانی!

 حقوق که...مزاح می فرمایید... شهروند خر است و حقوق ندارد...

علوم سیاسی و علوم اجتماعی هم هیچ ...حرفش را نزنید...

ما بلانسبت الاغ تشریف داشته ایم که تا حال نفهمیده ایم روانشناسی اصیل،شیوه ی کهریزک و باتوم اینان است...

فلسفه که هیچ... می شوریم میگذاریم کنار کانت و هگل و ویتگنشتاین را + سهروردی که کافر است و  ابن سینا هم با رساله آخر عمری اش" حی بن یقظان " کار اینان را خراب کرده ؛ اصلا فلسفه را با دگرگونی فرا مدرنی حذف می کنیم...

مابقی علوم انسانی،از جمله ارتباطات را هم به دلیل منافعت با امنیت ایران اسلامی تحت پوشش بسیجی های 16-15 ساله در می آوریم...

و اینچنین است زندگی...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط میم  | 

 

یادم می آید یک بار گفتی: "شماها نئشگی هاتونم با ماشین باباست ،ما اما نئشگیامون پای پیادس.."

 و یادم می آید سکوت کرده بودم. جزء معدود دفعاتی  بود که نه حوصله ی جروبحث داشتم و نه تاب استدلال. آن روز تی شرت مشکیم را به تن داشتم، و  لبم را گزیده بودم که بحث و جدل نکنم و ناگه به یاد آورده بودم تمامی لحظه هایی که با بچه های بهزیستی و پرورشگاه تقسیم می شد،تمامی آن لحظه ها...آن لحظه ای که بعد از 3 روز بی پولی،15 تومان درآمد ترجمه را با بی خیالی منحصر به فرد میم گونه ام  داده بودم به کسی...و بسیار یادهای دیگر ...

و تو این قسمت میم را خوب می شناختی و خوب هم می دانستی میم آدم پول و این آت اشغال ها نیست.خوب می دانستی میم دلبستگی اش پدال گاز نیست با سرعت  120 یا 150 ؛ که اگر بود میم نبود؛ اما با بدجنسی غریبی بعضی خرده ریزه ها را در گوشه کنار زندگی انتسابیم گوشزد می کردی ...

و  اشتباه می کردی رفیق...حتی اگر شوخی هم بود، تلخ مزاحی بود از جنس فاصله ...

من نئشگی هایم با ماشین مامان بود وقتی کوبیدمش به دیوار و بعد های های نشستم به گریه کردن... منی که دست فرمانم بد نبود ، اما اعصابم چرا ... منی که آنقدر عصبی بودم که دیوار به آن گندگی را ندیدم. من هیچ ندیدم...من تنها صدایی توی گوشم فریاد میزد...می زد فریاد... میزد توی گوشم...من ندیدم...من دیوار را ندیدم...دیوار را ندیدم...ندیدم...ندیدم که صدایی توی گوشم میزد فریاد...که آی هوار...من،من را هم ندیدم...من هیچ نبودم و هیچ ندیدم...هیچ...



+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت   توسط میم 

 

خانه ی ما وجه مسلم "موسی به دین خود،عیسی به دین خود! " است. بیشتر کاروانسرایی را می ماند با آدمهایی که هریک به سبک و سیاق خود در اتاقی زندگی می کنند و گهگاه توی کوریدور یکدیگر را می بینند ؛ هرکس به زبان خود سلامی میدهد و احوالی جویا می شود و می گذرد.

خانه ی ما دو قطبی است؛ قطبی آذری صحبت می کنند و قطبی پارسی!

خانه ی ما شامل زن و شوهری است به نام پدر و مادر (پدر از قطب شمال است و مادر از قطب جنوب   پایتخت،با افتخار مادام العمرش که بچه مولوی است!)و همنوایی ناجور سه شخص دیوانه به نام فرزند: یک نقاش و کارگاه شلوغش در زیرزمین خانه ،یک میم با گاه خانه بودن ها و دیوانگی هایش و کوله پشتی ای که نیشش مدام باز است برای رفتن و یک عدد انسان دو پای دیگر که در رفت و آمدی ست ابدی در حول خانه و رفقا!

خانه ی ما خانه ی خانوم هاویشام نیست؛ اما به همان اندازه  شگفتی های خاص خود را دارد وقتی پول پدر، ایدئولوژی های فرزندان، و دین و ایمان مادر متناقض می زنند با هم!

خانه ی ما خانه ی ماست وقتی منجر می شود به شب بیداری های من توی پشت بام،خواهره توی زیرزمین و آن یکی در اتاقش...

خانه ی ما بزرگ است،حیاط دارد اما طاقچه ندارد،و روی طاقچه ی نداشته اش هم  قرآن ندارد...

خانه ی ما خانه ی ما بود و آبی بود و بوی پشمک و بادبادک می داد آن زمان که کودک بودیم، که "غم بود اما کم بود"...

و خانه ی ما هنوز هم خانه ی ماست با تمامی فصل شدن هایش...




+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت   توسط میم 




ما به هرز رفتیم ...

و هرگز فراموش نخواهد شد فریاد ها ، 7 تیر  و قیافه های بهت زده ی توی دادگاه ...

فراموش نخواهد شد بغض و کینه ی نسلی  که  چنان هم  زیاده خواه  نبود ،اما به خاک و خون کشیدندش...

نه ... فراموش نخواهد شد ...





+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط میم 


می خندی به صدای خانومی که می گوید: طبقه ی هفتم و در آسانسور باز می شود...

می خندم به حافظه ام، به جلد کادوی پو ...

میخندد شیوا به شمع هایی که شکل علامت سوال است...

می خندیم من و سیاوش به آن اپیزود i love you paris  که هیچش نفهمیده ایم...

می خندی به من که جلوی تلویزیون دراز می کشم، بی خیال ،عصبی ، خسته ...

میخندیم ما 4 نفر...

می خندیم که یادمان برود ...می خندم که یادم برود...

عجیب خسته ایم ...

و من تنها  آوای  تنبور "مستان سلامت می کنند" را دوست می دارم...

همین ...


+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت   توسط میم 

میم! تا کمی بعد به دنیا می آیی با همان دو تیله ی سیاه چشمانت ...

همین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط میم 

نقطه . ته خط ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط میم  | 

" یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه ..."

درباره ی الی... - اصغر فرهادی

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت   توسط میم  | 

راه میروم،می ایستم ، راه میروم؛ گاه آیات قرآن توی ذهنم میرود و میاید ، گاه جملات نهج البلاغه و گاه اورول،گاه حتی "میرا"...

گاه فریاد میشوم ، گاه بغض و گاه پوزخند قاطی آدم ها و شلوغی ها و تجمع ها ...

آب میروم وقتی میپیچد توی گوشم که " نشستن در سیاهی ها گناهه"...

آب میروم وقتی یاد خاوران می افتم و بولدوزرها،یاد کسانی که نیستند و یاد آن همه دل خوش بودن به استمپ روی انگشت اشاره ...

آب میروم وقتی همه چیز منتهی میشود به لبخند کریه دیکتاتوری که میخواهد اصلاح نژادی کند نسلمان را با نام اسلام و علی و محمد...

آب میروم توی نگرانی های مامان از آن دور دورها...

آب میروم وقتی دموکراسی تبدیل میشود به حکومت مطلق مشتی چفیه دار ...

آب میروم نه برای نتیجه ی این انتخابات ؛ که فرق چندانی ندارد  ؛ نظام همین نظام است ...برای توهین و تجاوز و تشر و توسری و خون...برای کوی دانشگاه ،دوستانم و تمامی آدم های این سرزمین که میشناسم و نمیشناسم؛ سرزمینی که در آن تف هایمان سربالا میروند از برای آزادی و عدالت ...

آب میروم ولی خوشحالم که میبینم هستیم هنوز هم کسانی که زیر بار نمیروند اختناق را و چه زیاد هم ...

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت   توسط میم  | 

خدا ... گوشت را کمی بیاور جلو ، میخواهم پچ پچ کنم ...

چه میشد اگر یکی از آن 124000 پیامبرت را نگه میداشتی تا بفرستی برای ما عمودیهای دوپای قرن 21 که راست راست راه نرویم و هر احمقی را خاص و منحصر به فرد صدا نزنیم؟

...

عجیب بعضی چیزها وسیله میشوند برای بازیهای دسته جمعی و هدف اصلی در این گیج و ویج گم میشود؛ گیج و ویج برآورد نیازهای شخصی. شعار دادن ،داد زدن ...

بازی ،بازی رنگ هاست ...

ترجیح میدهم در حد توانم کار انجام دهم بین آدمهایی که بودنم شاید کمکشان کند نه توی آدمهایی که هستند به خاطر مشتی ژست و فریاد و شعار ...

من هم رای میدهم به موسوی . ولی خوب میدانم احتیاجی نیست رای دادن را وسیله کنم برای بازیهای دسته جمعی ...

و خوب میدانم که اگر تک تک شما دست بندها و شال های سبزتان را کنار بگذارید و شریک شوید درد کودکان کار و زندانیان و حقوق کارگر را اوضاع بسیار بهتر از این پیش میرود . حداقل اینگونه کاری انجام میگیرد ...

البته شریک شدن با عمل نه با فریاد و شعار ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت   توسط میم  |